تبليغاتX
سلام

سلام

من جز برای تونمی نویسم.جز برای چنان ساعاتی بتو نمی نویسم...

به دلایلی از گذاشتن ادامه ی داستان "اعتراف" در وبلاگ معذور می باشم...

از همه ی دوستان بابت این امر عذر خواهی می کنم.و امیدوارم مرا ببخشند.

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت توسط عزت رجائی| |

کف اتاق٬نزديك ميز مطالعه٬دور تا دور جاي خالي كه پيش از اين كسي نشسته باشد٬ پر بود از برگه هاي پيش نويس شده٬ جزوه هاي درسي٬ كتاب و كاغذ هاي كاهي كه چهره هايي بر رويشان طراحي شده بود و مدادهاي سياه طراحي و همچنين يك ليوان نيمه پر از آب.طرف ديگر اتاق ٬ هلن تكيه داده به ديوار مشغول مطالعه ي كتاب آواز راز بود.دستش را به طرف موهايش مي برد و آنها را بر صورتش آشفته مي كرد.وقت مطالعه٬ بخصوص زماني كه مجبور مي شد براي درك متن٬ دانسته هاي قبلي اش را زير و رو كند٬ عادت داشت موهايش را بر گونه و بيني اش ٬ درست جلوي چشمانش پريشان كند! يكباره دست از مطالعه كشيد.انگار كه چيزي مسير ذهنش را تغيير داده باشد.كتاب را نزديك قفسه بر روي زمين گذاشت .هنوز ذهنش از داستان هاي سهروردي شلوغ بود٬ چشمانش را ماليد و براي پوشاندن گوش هايش از سرما٬ شال سبز رنگي را جلوي آينه بر سر كرد.لحظاتي به چشمانش در آيينه خيره شد .درست در سياهي چشمانش.به طرف قفسه برگشت و كتابي را بيرون كشيد.چند بار آن را برگ زد اما رغبتي به خواندنش پيدا نكرد .مثل اين بود كه حالا فكر مهم تري به ذهنش خطور كرده باشد٬ كتاب را روي ميز گذاشت و در جاي قبلي اش روبروي انبوه كاغذ ها و كتاب ها نشست٬ به ديوار تكيه زد و پاهايش را در آغوش كشيد.

با نگاهش بين برگه ها٬ گوشي تلفن همراهش را جست و جو كرد.خم شد و گوشي را برداشت.صفحه ي نمايش 22:30 را نشان مي داد.در همان وضعيت باقي آب ليوان را نوشيد.ازآشفتگي اتاقش آشفته تر مي شد.براي همين تصميم گرفت پيش از رفتن به حياط و فكر كردن درباره ي موضوع مهمي كه در ذهنش بيداد مي كرد٬كمي اتاق را مرتب كند.هميشه يكي از بهترين كارهايي كه باعث مي شد از آشفتگي روحي اش بكاهد٬ زل زدن به آسمان سياه شب بود.ودر آن حال انديشيدن به هر موضوع مربوط و نامربوط. حتي زماني را كه بسيار خوشحال بود٬ ترجيح مي داد زير آسمان و در حال نجوا با خدايش بگذراند.

وقي از اتاقش خارج مي شد٬ بلوز پشمي سفيدش را پوشيده بود و ليوان را همراه خود آورده بود.همه ي خانه تاريك بود.به نظر هلن مي آمد ديگران نيز چون او در تاريكي مي انديشند و با اين كار مي خواهند لذت انديشيدن را تمام و كمال براي خود نگاه دارند.درست مثل خود او!

اولين چيزي كه در حياط به استقبال هلن آمد ٬ سرماي پاييزي بود و اين درست همان چيزي بود كه مي توانست تمركز او را به هم زند.نزديك حوض آب ايستاد و در پهناي سياه آسمان٬ ماه را جست و جو كرد٬ احساس مي كرد دلش همان پايين٬ حوالي گل هاي شمعداني لب حوض پرسه مي زند.براي يافتن ماه كوشش زيادي نكرد٬ لب حوض٬ كنار شمعداني ها نشست.گل هاي قرمز رنگ شمعداني ها در نور كم شب٬ ارغواني بنظر مي آمدند. پاهاي هلن بين زمين و آسمان٬ بي هيچ تكيه گاهي رها بودند.سطح براق آب حوض احساس خوبي در هلن ايجاد كرده بود٬ اما جرات دست فرو كردن در آب را نداشت.از سردي هوا نفس هايش بريده بريده شده بود.در انگشتان پاهايش سوزشي را حس كرد.با انديشيدن به راهي كه انتخاب كرده بود٬ كم كم بدنش گر مي گرفت٬ فكر دانشگاه٬ فكر كاوه و مشروطي اين ترم...در حالي كه سعي مي كرد صدايش از حنجره اش پيشتر نرود٬ جمله هاي ناتمامي را با خود زمزمه مي كرد.

"من رك و راست به او خواهم گفت كه دوستش دارم...نه نمي گويم٬ شايد هيچ نگويم.مي دانم كه او اكنون ذهنش درگير درس و..اگر آشفتگي خودم را به او هم منتقل كنم چه؟! خودم را مي بخشم؟! اما اصلا برايش مهم نيست! چرا مهم است.چطور نباشد! مگر مي شود كه نباشد؟ بگذار خيال كنم كه مهم است...مي خواهم  خيال كنم كه برايش..لااقل ايمان دارم...به شخصيتش ايمان دارم. به اينكه او نمي گذارد اين موضوع باعث دردسرمان شود..ايمان؟! چقدر ايمان؟! چقدر گناهكاري؟! اگر دعا كنم چه؟! "

آهي كشيد و پاهايش را كه ديگر حسشان نمي كرد تا لب حوض بالا آورد.زانوانش را تا چانه بالا آورد." من اينجا هستم.با تو و بدون تو.گريه نمي كنم اما دارم از بغض مي تركم.خدايا...بگذار با تو حرف بزنم حتي اگر نفسم را مي گيري ٬ من... در خيالم بگويم كه از تو مي خواهم مرا... ببخشي! هلن! هلن! آرام باش.به اوبگو. اما اگر چيزي گفت كه من نمي خواهم بشنوم آنوقت چه؟! اصلا چرا همه چيز را رها نمي كني ؟ دختر اگر اين ترم مشروط شوي...چيزي از درون من تغيير نمي كند! وقتي او همه چيز را بداند و مرا بفهمد بيشتر ايمان پيدا مي كنم ٬ ايمان كه نه! آسودگي ٬ لذت و سبكي پيدا مي كنم. مي دانم كه ديگر شب هايت پر از خيال مي شوند! اما مگر حالا نيست؟! خيالي بيشتر از اين؟! "

فرياد كلاغي توجه هلن را به خود جلب كرد. نور چراغ كوچه كه از لب ديوار كنج حياط سرك كشيده بود٬ نگاهش را دزديد.مسير پرواز سريع و ماهرانه ي خفاش ها را در نور چراغ دنبال كرد. انگشتان پاهايش را با هر دو دست لمس كرد٬ سردي آنها كه حالا مثل تكه هاي خرد شده ي يخ بودند٬ كمي آرامش كردند.نمي دانست آخرين تصميمي كه گرفته است دقيقا چيست! اما بيش از اين هم نمي توانست صبر كند.مي خواست كاري كند.

 

ادامه دارد...

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت توسط عزت رجائی| |

 كاش آدم مي شدم٬ خدايا كاش آدم مي شدم٬ كاش نمي خواستم٬ هيچ وقت نمي خواستم٬ كاش هيچ وقت ديگر نخواهم ٬ كاش عاقل مي شدم٬ كاش داستان جور ديگه اي نوشته مي شد٬كاش شخصيت داستان كوتاهم٬ هلن و كاوه نبودند٬خسته ام و بيشتر منتظر٬اما منتظر چي؟! كه چي بشه؟! انگار كه هيچي! انگار كه به راي همه٬ ديوانه اي دختر!

انگار كه ته خطه٬ چرا نمي خواهي قبول كني ؟! تسليم بشي يا نشي٬ آخر خطه٬ آخرشه!آخر اين دانشگاه٬ آخر كلاس ها٬آخر اين امتحان هاي  لعنتي٬ آخر طرح زدن٬ آخر نوشتن٬ آخر همه چيز٬ آخر...حتي آخر انجمن هنر هاي تجسمي هم رسيده٬ همين ديروز! آره همين ديروز٬ خوبه ديروز صبح خودت رفتي و ديدي كه اساسش هم بار شده!

-عزت كجايي؟! چرا صدات اينطوري شده؟كجايي كه اينقدر ساكته؟ انگار كه توبيمارستان باشي!

-نه .فقط خاموشم٬دلم داره مي ميره.دارم نفسم را به سردي عادت مي دم.دارم بودن بين همه را تجربه مي كنم وقتي كه تنهاي تنهام! دارم تنها بودن را عادتم مي كنم.مي خوام حرف بزنم... اما مي ترسم كه خرابي عالم اسيرم كند.اسيرم اما نه به بودن ٬ نه به شدن٬نه براي خودم٬ نه براي او٬ حتي بخاطر تو هم نيست! چي كار كنم ؟چي كار كنم كه نباشم٬كه پرپر نزنم و ذهنم از واژه هاي بي سرانجام خالي بشه؟!

تموم شد.حالا نگاه هاي سرد٬ حالا منتظر ماندن٬ حالا جواب نگرفتن٬حالا تحقير شدن٬ حالا تب حرف زدن و درد و دل كردن با هر كي كه از راه برسه٬حالا تموم غصه هات و ناگفته هات كه هزارتا پرده و حرم سراست دور و برت٬ تا هميشه!

حالا تويي كه سرت از فكر پر شده٬ باد كرده٬ داره مي تركه٬ حالا فرار كردن زير سياهي٬حالا چشم پوشيدن از همه٬ از اون... از اون كه دلت براي ديدنش پرپر ميزنه٬ آره پرپر مي زنه ولي وقتي جلوت سبز ميشه٬ نگاهش رو ازت مي دزده! كي؟! كيه كه فرار مي كنه؟! شايد تويي دختر! شايد هم اونه! كدومتون بيشتر فكر اشتباهاتتونيد؟! كدومتونيد كه خودتون رو نمي بخشيد؟! كدومتونيد كه آخر خطيد؟! كدومتون داريد كم مياريد؟! كدومتون فكر ميكنيد داريد از آينده ساقط مي شيد؟! كدومتون مي گذريد كه نباشيد؟! كه هيچ جا نباشيد٬ نه حالا ٬ نه آينده٬ نه...كدومتون مي نويسيد؟! كدومتون هزار جور داستان براي خودتون جور مي كنيد كه  يادتون بره همه  چيز از دست رفته؟! كدومتون ساكتيد ولي هزارتا حرف داريد؟! كدومتون فكر طناب داريد ؟! كدومتون از مرگ مي گيد و واهمه داريد فكر خودكشي به سرتون بزنه؟! كدومتون حالتون از خودتون به هم مي خوره؟! كدومتون مي خواهيد همه ي داشته هاتون رو خط بزنيد؟! تمومش كنيد؟! پاكش كنيد؟! كدومتون از همه چيز نفرت داريد؟! كدومتون از هر چي صدا و بو و رنگه حالتون به هم مي خوره؟! كدومتون مي گيد كه تموم نمي شه؟! كدومتون سرگيجه  گرفتيد و ...

خط ها تموم مي شند٬آدم ها تموم مي شند٬واژه ها ته مي كشند٬نور به سياهي مي شينه٬مرگ زبانه مي كشه٬زبانه مي كشه براي قافيه هاي نا همگون خاطراتت٬براي انديشه ات٬ براي كوچولوي تپنده در سينه ات٬سردي پنجه در سينه ات مي زنه و براي هميشه خاموشي را برات به ارمغان مياره٬ گويي تابلويي رنگ ميشه٬ طرحي زه مي شه٬ رويشي از سر گرفته مي شه! گويي هنوز كنار جوي آب هستي٬ هم ظرف مي شويي و هم نمي شويي مادرت٬ خواهرت٬٬ مثل اينه كه اكنون همان است كه كنار ني زار٬ خودت رو غرق مي كردي تا تو٬ تهي بشي و جوي آب پر بشه!  پر از فكر تو٬ پر از شكوه٬ پر بشه و تو هنوز زير درختان انار پرسه مي زني! و گل هاي شقايق رو جست و جو مي كني! بين شيشه هاي شكسته و بطري هاي به پهلو خوابيده٬ بين يادگار سقف مردماني مرده٬ آن جويي كه تنها در خيال تو پرسه مي زنه٬ در خيال توست كه زنده است! در خيال تو! نه هيچ كس ديگه اي ٬ زنده است مثل دور هم جمع شدن زير سايه ي درخت توت براي چاي عصرانه٬ براي امن چنار ها٬ براي سرپا شدن خانه هاي گلي بچه هاي كنار جوي آب٬ براي پلي به وسعت دستان ترك برداشته ي بچه ها و حقارت فاصله اي كه بين دو ساحل كوچك و معصوم جوي آب است!

مثل قدم هاي استوار بر پله هاي آن ساختمان سياه و شرور٬ آنكه مرا از تو دور مي كند٬ آنكه صبحم را نافرجام از ديدن تو مي كند! من از پله ها پايين مي آيم و تو اون ها رو بالا ميري ٬ اما هيچ وقت با هم روبرو نمي شيم. تو نمي خواهي.من مي خواهم ٬ اما جرات نمي كنم.نه جرات مي كنم! اما توانش رو ندارم كه منتظرت... منتظر اينكه انگشتان سرد و يخ زده ام را در دستانت بگيري و همراه خود...

به من بگو همه ي شماره تلفن ها از ذهنم پاك ميشه! به من بگو بوسه هام از لبانم به رود مي ريزه و در دريا محو و نابود مي شه! به من بگو كه نايستم٬ اينجا جايي برامون نيست!

صبر كن٬ ديگه راهي براي رفتن نيست٬ ما مرده ايم٬ ببين سياهي زير پوستامون رخنه كرده٬ ببين دستامون سردند٬ ببين چشمامون سفيد شدند٬ پاهامون كرخت شدند٬ ببين ديگه نمي تونيم طرح بزنيم٬ نمي تونيم بنويسم...ما مرديم!

جمعه 29 آبان

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت توسط عزت رجائی| |

هلن بلوز سفیدش را بر روی لباس هایش پوشید و سیب سرخی را داخل کیف آبی اش جا داد.طبق عادت نگاهی به ساعت روی میزش کرد و بعد با حرکتی آرام مچ دستش را بالا آورد و فرم قرار گرفتن ساعت مچی را بر دستش برانداز کرد.لبخند رضایتی بر لبانش نشست ̜اما نگاه به ساعت کار خودش را کرده بود...

"عجله کن دختر! اگه دیر برسی و اون رفته باشه چطور شبت رو صبح می کنی؟!تازه فردا هم که نمی تونی ببینی اش!"

کوچه را با قدم های بلند و استوار پیمود تا به ایستگاه اتوبوس رسید̜خبری از مسافر و اتوبوس و تاکسی نبود;هیجان درونی اش به او فرصت نمی داد که خود را برای 30 دقیقه  منتظر ماندن مجاب کند.ابرهای سیاه کم کم آسمان را پر می کردند ̜ باد پاییزی با مهارت بسیار از خیابان های شلوغ و پر ترافیک خود را به امن کوچه پس کوچه ها می رساند و انبوهی از گرد و غبار را با خود به گوشه ای می کشید ̜ زان پس آرام و با وقار چرخشی شاهانه می زد ̜ گویی می خواست رازی را با خاک نجوا کند ̜ سکون می یافت .

هلن همچنان با قدم های بلند خیابان های شلوغ را گذراند و سعی داشت هرچه سریعتر خود را به خلوت ترین خیابان مسیرش برساند ; وقتی اولین قدم هایش را کنار ردیف درختان چنار گذاشت از سرعتش کاسته شد.گذر کردن از آن همه شلوغی نفسش را بریده بریده کرده بود ̜ بینی اش رنگ هویج روی صورت آدمک برفی ها شده بود!در کیفش به دنبال چیزی گشت و وقتی موفق به یافتنش نشد زیر لب زمزمه کرد:"بدترین چیز اینه که پوست دستای آدم از سرما خشک شوند اونوقتش دستکش هاش رو تو خونه جا بذاره!"

به اولین گل فروشی خیابان رسید ; هلن بارها و بارها این راه را رفته بود و خوب می دانست که چند تا گل فروشی سر راهش خواهند بود ;پشت شیشه ی مغازه ایستاد و به دنبال گل مورد علاقه اش ̜ چشم به داخل مغازه دوخت.دستانش را در جیبش کرد ̜ نفس عمیقی کشید و با خود گفت:"زمستون که هنوز از راه نرسیده ! یعنی میشه بتونم امشب یه شاخه گل نرگس برای کاوه ببرم؟!"

به راه افتاد.هوا تاریک شده بود.باد تندی شروع به وزیدن کرد .بی رحمانه بر سر و صورت مردم می زد.هلن بی توجه به سوز و سرما هچنان شق و رق قدم بر می داشت.موتور سواری در خیابان توجهش را جلب کرد ̜ مرد مثل سرباز شکست خورده ای تسلیم باد و طوفان  شده بود ̜ اما همچنان سعی بر گریزی داشت.نگاه هلن از مرد به عابران پیاده ی طرف دیگر خیابان رفت و بعد از آن به تنه ی بزرگ و استوار درختان چنار که چند تایی شان هم از سر بریده شده بودند ̜ بارشی نرم و سریع از برگ های زرد و ترحم انگیز درختان ̜ بر سر رودخانه ی آدم ها و ماشین ها فرو می ریخت.اشک در چشم هلن حلقه زد.گویی که می خواست داد بزند ̜ دهانش را باز کرد ̜ دندانهایش نمایان شدند ̜ به سرعت آنها را مخفی کرد.آرام خواند:"مرگ زیباست ̜ اما من عاشقم ̜ نخواهم مرد ̜ نخواهم خوابید...! اگه که کاوه باد و من خاک باشم!"

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت توسط عزت رجائی| |
زمانی که دل در گروی دیگری داشته باشم ،

همچون خودکشی در زیباترین دامنه ی یک کوه ناجوانمردم،

و قمار بازی ام بر سر فتح کوه،

آن هم در زمستان!

گرچه همیشه عاشق زمستان و برفش بوده ام،

اما خود را به سایه ،به مرگ سپرده ام!

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت توسط عزت رجائی| |

آنچه بین من و تو جدایی افکنده است ̜ راه دور و درازی نیست که بینمان است. من برای رسیدن به تو راه نمی پیمایم ̜ بال نمی گشایم ̜ پرواز نمی کنم ̜ در کرانه های دور تو را جست و جو نمی کنم ̜ تو را فریاد نمی کنم!

من به خود می اندیشم ̜ به تاول های ذهنم می اندیشم و راهی می یابم برای تسکین آنچه که در خیالم ̜ پاهای برهنه ام را پر سوز و ملتهب ساخته است. راهی می یابم تا تو را بشنوم اما دوست ندارم پندارم هر آنچه به گوش می رسد ̜ از سوی توست! نمی خواهم باور کنم تنها چیزی که با من است ̜ یک خیال پوچ است! خیالی از پرواز ̜ از رفتن ̜ از رسیدن...

آنچه با من است ̜ فراتر از آرزوی راه است.آنچه می کنم ̜ فراتر از پرواز خواهد بود!

اگر سیاهی شب نبود شاید هرگز باور نمی کردم غم تو در دلم رخنه کرده باشد! حتی ذره ای! اما گویی شب تنها از این رو وامدارم بوده است که تو را در من زنده کند.آری. و اکنون ستاره ها در من ̜ به یکباره فرومی ریزند و جای خود را به ردپای گذشتن تو می دهند! بر من می گذری و فاصله هایمان بی معنا می شوند.بی معنا می شوند به اندازه ی واﮋه های تلمبار شده بر گفتار ناشکیب  مردمان!

در پی گذشتن تو پای بست خیالت می شوم. در خود می میرم تا مگر استشمام تازه ای از ادراک تو ̜ زندگی دوباره ام را سرشار از بودنت کند!

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت توسط عزت رجائی| |

1)

آخه دختر اين چه راهي است كه پيش گرفتي؟! خداوند در وجود تو هنر را به وديعه گذاشته است ،هنر يعني خداوند و تو قسمتي از خداوند هستي ، وارد سياست شدن يعني چي؟! سياست كه همه اش دروغ است و بدترين چيز هم دروغ . چگونه كسي وارد سياست شود و دروغ نگويد؟! كدام يك از اين سياستمداران روغ نمي گويند؟! يكي از كارهايت را براي نمايشگاهمان در علويجه بياور، من مي خواهم تو را به اينجا بكشانم، به هنر و چيزي كه خداوند در تو قرار داده است.

كجا؟ علويجه؟! نكند همان حسين آبادي كه ما را (بچه هاي ستاد تبليغاتي مهندس را) همراه با آقاي مهندس طاهري نزديك بود كتك بزنند وبا كلي استقبال ... بيرونمان كردند؟! يعني هنر مي تواند با مردمان بي منطق سخن بگويد؟! مردماني كه بي شباهت به كوفيان خفته و خاموش نيستند ! كوفه در تب علي(ع) و كوفيان در تاب نان و آب . زبان بر اسلام خويش راندن و چشم در هوس زن و زر داشتن،گوش هايي ناشنوا بر سخن امامشان و دل در گروي تعصبات نابخردانه ي اسلام نامي و اسلام پوششي  داشتن ، همه ي دارايي اين مردمان از ميراث آن بزرگ مرد هفت آسمان است.

اما گمان نمي رود هنر بتواند آن بيداري كند كه ...مگر مساجد ما(مساجد سالهاي پس از انقلاب نه! مساجد تاريخي مان) هنر نداشته اند كه هنوز مردم اسلام نمي دانند؟! آن هنر و عظمتش ، آن اسلام و عزتش ، اينچنين در تعصبات كور مردم محصور و تاريك اند.پس چگونه سخن از زبان رنگي رانده شود كه در مخيله ي روزگار بگنجد؟! اما نه ! باورم نيست اين از ضعف هنر باشد ، مشكل جاي ديگري است...

2)

درسته اين خاصيت آدم هاست كه گناه مي كنند و باز مي گردند، دوباره گناه مي كنند و دوباره باز مي گردند و دوباره گناه و ... همه ي ما گناه مي كنيم و همه ي ما مي گوييم:  اياك نستعين !

آري من گناه كردم و من بيشتر از ديگري! بيشتر از تو گناه كردم، به همين خاطر است كه نمي توانم آرام بگيرم! حتي اكنون كه تو نيستي و نبودنم را مي خواهي! خوب مي داني كه از چه مي گويم، من هم مي دانم. من از نامرد هاي آخرش بودم، قول دادم و شكستم، قول دادي و شكستي. از قول دادن و شگستنت ناراحت نيستم ،از هيچ چيز ناراخت نيستم ،حتي از اين هم ناراحت نيستم كه هيچ يك از دوستانم حتي نزديكترينشان هرگز متوجه نشد كه من نيستم ،غايبم و بيمارم يا احساس بيماري مي كنم! اصلا چرا گفتم نزديكترينشان؟! اگر نزديك بود كه مي دانست!

3)

با هم بوديم اما تو روان بودي و من سنگ .هنوزم به اندازه ي قطره اي در من شكاف نيست،بي جهت نيست كه مداوم از خدايم مي خواهم هيچ كداممان نباشيم و بودنمان براي غير همديگر باشد و بودن من كه چقدر غرور آفرين خواهد بود اگر كه براي خدايم باشد.

اگر من با او سخن نگفتم، اما او هرگز مرا فراموش نكرده است، مطمئن هستم و مطمئن تر مي شوم وقتي كه سيل كلمات در من جاري مي شود و لب مي دوزم و واژه ها را بر در و ديوار اتاقم جاري مي كنم، وقتي از رنگ ها پر مي شوم و دوباره خالي مي شوم ،وقتي تو مرا از انديشه ات  حذف مي كني، وقتي مي شنوم مرگ ترسناك است و مي دانم ترسناك تر از آن تنهايي است، پس من هميشه در ترس بوده  و هستم ! گاهي به رنگ سياه و گاهي پر از رنگ و شور ساز.

دلم نمي خواهد كه بميرم، اما به سراغ مرگ مي روم وقتي كه غم و رنج تو را بخاطر مي آورم، وقتي خودم را مي بينم كه غرق شدم تا تو را نبينم ،وقتي به دريا فكر مي كنم اما كوه را مي بينم، وقتي ديگر نمي توانم جاري شوم و همنفس دريا باشم.

پس از تنهايي، خيال ديگر نرفتن و ساري نشدن ترسناك ترين است ! سبز نشدن و ماندن در حسرت بي مهابا بوم را به رنگ آغشتن ، مي سوزاندم.

خاطر تو نيست كه مي نويسم خاطر درد نيز نيست، بخاطر همه ي واحد هاي درسي پاس نكرده ام و ترم نيمه كاره ام هم نيست كه مي نويسم ! بخاطر همه ي دوستان دور و نزديكم هم نيست كه مي نويسم ! بخاطر همه ي جنجالي كه با آوردن نام تو در خانمان برپا مي شود نيز نمي نويسم! مي نويسم چونكه هستم! اگرچه بودنم سخت و بي رحمانه باشد اما آزاد است حتي براي زمزمه و پر گشودن و چون خداوند، تا ابد يگانه است.

4)

استاد مي شود كه از كسي كلامي و اثري زيبا  و عاشقانه و حتي عارفانه  برخيزد كه تنها ساخته ي ذهن او باشد و از درونش شاهدي نباشد؟! دروني به همان زيبايي قلمش،كلامش،انديشه اش،حتي براي لحظاتي؟!

آري مي شود و بسيار هم مي شود!

اما من باور ندارم كه زيبايي در كلام باشد و در درون نباشد! من باور دارم خدايم كه خالق هر زيبايي است بي شك زيباست، او كه حتي براي كلامش ،حرمت شكوه و عزت قائل است و از نفسي پاك، جسمي و رواني پاك و به شكوه محمود(ص) ، آواز سر مي دهد، چگونه جمال را در هر بي راهه اي جاري گرداند؟!

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت توسط عزت رجائی| |
چرا بايد رأي دهم؟! رأي دهم كه تريبون هاي آزاد انديشه و انتقاد را در پنجه هاي قدرتشان خفه و خاموش كنند؟! اگر قرار است با رأي خود دست يازيدن همه ي همرنگان را بر فدرت سبب شوم و هر دست تازه اي مؤيد بر پيشين باشد رأي دادن براي چه؟! رأي دهم كه كشور به نام اسلام بماند اما درياي پيشرفت سي ساله اش به عمق يك سال هم نرسد؟! رأي دهم كه هنرم را در خدمت قدرت خويش گيرند و هيچ زماني در هيچ گوشه اي از سيطره شان قدرت به داد هنر نرسد؟! يا بايد به ستاره دار شدن خويش رأي دهم؟! به عزل و نسب وابسته به سليقه ي قدرت حاكم رأي دهم؟! به فقر و اختلاف طبقاتي رأي دهم ؟! رأي به ثروتمند شدن ديگري و ركود خويش دهم؟! رأي به تاراج فكر و فرهنگ و اقتدار و اقتصاد كشورم دهم؟! رأي دهم كه با همه ي همنسلانم هميشه در ميدان با سختي هاي اقتصادي و فرهنگي و بي حرمتي هاي هويت انسانيتمان دست و پنجه نرم كنيم و از آن سو حكومت و قدرتشان را در پوشش شعار اسلام علي(ع) و عدالت به امنيت حفظ كنيم؟! رأي به عقب ماندگي و بدبختي خويش دهم؟! اگر قرار است قدرت به همراهي عمل و سخن خويش عين قانون قلمداد شود كه حصار هاي محكم اسلام سپري هميشه كارگر در دستشان بماند رأي دادن براي چه؟! رأي به استضعافي كه قدرتمداران از پاس داشتن قانوني اسلامي بر من و كرامت انساني ام نتيجه مي كنند؟! استضعاف در سخنم؟ استضعاف در انديشه و آزادي ام ؟ در نان و آب و امنيتم؟ در استقلال و عقيده ام؟! هيچ رنگيشان را بر نمي گزينم كه همه يك رنگ اند.من رنگ بي رنگي را خواهم.من خويش رنگي و طرحي نو دراندازم.
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت توسط عزت رجائی| |
در شلوغی پوچ زندگی.

حتی ثانیه ها هم.

مجال تنفس ندارند!

اما در مرگ.

ثانیه ها. غرق نفس هایی اند.

بی مجال. برای سکون یافتن!

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت توسط عزت رجائی| |
گذر گاه چشمم.

بر راه بی بازگشت مردمان

و بر خاشاک سرد و نم گرفته ی دلهایی فسرده از مردمان.

فروغ نگاهی .ندارد!

گویی راهشان.

 بن بست و صدای دلهاشان خفته و خاموش است!

در سرهاشان.

یادهایی محو و نابود از تکرار نافرجام زندگی است!

در دست هاشان فقر بی نیازی از معبودی کریم است!

این مردمان.

دست هاشان خالی.

سر هاشان خالی.

دلهاشان خالی.

و راهشان بی پایان است!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت توسط عزت رجائی| |

ای عشق من ،

 دفنت می کنم ،

 چرا كه دوستت دارم.

اگر که بر گورستان گذر نمی کردم ، باورم می شد که عشق، سوای ادراک تمام دوست داشتن های من است؟!

چگونه تورا به خاک سپردم؟؟! و چگونه است هر روز به این دیار و هر دیار، مردمان آنچه را روزی عشق خود می نامیدند ،به خاک می سپارند و گذرگاهشان تمام چند لحظه های اکنون است؟؟!!  اکنونی و زمانی بی معشوق.یا همان که معشوق نام نهاده اند.

آری دوستت دارم ، اما ،عشق؟ نه! چگونه عشق باشد و من روزی بر مزار بی کلام تو بنشینم؟ چگونه زمانی که حتی هوای سنگین سکوت بین من و تو نیست ، فراموشی ات را بر هستی ام چیره نکنم؟! چگونه زندگی ام را تداوم بخشم؟! آیا این حق من نیست که پس از مرگت زندگی کنم؟! من که تنها دوستت داشتم و هر گز نمی توانستم فراتر از آن ... آیا این حق تمام آنان که ادعای عشق می کردند نیست که زندگی را بی محبوبشان...؟!!!

آری.آنچه معشوق را به خاک می سپارد ، عشق نیست ، آن همان دوست داشتن به وسعت ادراک هر انسانی است ، حتی ادراکی به وسعت تمام زمان و مکان.

ای زمان، ای مکان و ای تمام بودنهای پر نقش و رنگ ، چگونه شما را در خور عشق خویش بدانم؟! چگونه از خویش در گذرم ، برای داشتنتان و برای بیشتر داشتنتان؟! چگونه باور کنم آنچه به گورستان تمام چند لحظه های ابدیت وگورستان تمام مکان ها ، می سپاریم ، عشق ما بوده است؟!!!

انگار این واژه با تمام ملموسی اش ، غریب است!غریب تمام آدم ها و دوست داشتن هایشان.انگار چیزی اشتباه است ! انگار می بایست ، عشق را از دوست داشتن هایم چدا کنم ، آنکه و آنچه را معشوق می دانم و شایسته ی چیزی فراتر از دوست داشتن،  دیگری بدانم، معشوقی شایسته بر حرمت حقیقت ع ش ق .آنکه من در او فنا می شوم ، نه آنچه برای خویش می خواهمش، آنکه که هرگز نمی توانم به خاک بسپارمش، اما می توانم بخاطر او، از هرچه بگذرم و از خود.

عشقی به سربلندی سخنش بر سر دار می بایست تا به دستان آدمی پر هوس و پر اشتباه ، دفن نشود. آری ، اگر دفنت می کنم از آن روست که دوستت دارم و هر گز چیزی بنام عشق وجود ندارد... اما...من را در تو فنا مي كنم ، چرا كه عاشقت هستم.

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت توسط عزت رجائی| |
جانم از آتشفشانها گذر می کند

با خویشتن در جنگم

از خود عبور می کنم

تو آن سوی من ایستاده ای

و لبخند می زنی...

و لبخند تو آنقدر بها دارد

که بخاطرش از آتش بگذرم

من طلا خواهم شد

می دانم...

                  جبران خلیل جبران

تقدیم به:  نرگسم

به زمستان و بهارم

به...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت توسط عزت رجائی| |
خسته ام ...

از خواستن و نخواستنم!

از بودن و نبودنم!

از خواستن و نخواستنت!

از بودن و نبودنت!

از آمدن و نیامدنت!

از سفر خویش و بدرقه ات!

از سفر تو و بدرقه ام!

از آرزوی مرگ و از امید فردایم!

از سکوت و از سخنم!

از عاشق بودنم و از عاشق بودنت!

از واژه های سنگین و سبکی که

ذهنم را تا ابد پرتب و تاب نگاه داشته اند!

خسته ام...

بگذار بیاسایم.

بگذار تا ابد دوستت داشته باشم اما...

اما منتظرت نباشم...

منتظر کلامی از تو

یا چشم به راه آمدنت نباشم.

دوستت دارم.

با گونه ای غرق بوسه و دامانی پر ز گل نرگس...

و زمزمه ی در گوشی

دوستت دارم.

 

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت توسط عزت رجائی| |
وقتی هیچ کس پرواز نمی کند...

رهایی معنایی ندارد!

وقتی آزادی نباشد...

پرواز معنایی ندارد!

و وقتی من نباشم...

آزادی معنایی ندارد!

 

نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت توسط عزت رجائی| |
امروز راه قربانگاهم در پیش است و...

من با سر و سودایی

ره به سوی قربانگاه دارم...

آنجا که سر بسپارم

عیدم به سرخی خون...

بی سر

بی کفن

.

.

.

حتی این سرزمین هم نمی تواند

پایم را از رفتن باز دارد...

مرا بال پرواز است

برای قربانی شدن.

آنجا که تیغ چون من

عاشق است...

و آسمان می سوزد.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت توسط عزت رجائی| |