تبليغاتX
سلام

سلام

من جز برای تونمی نویسم.جز برای چنان ساعاتی بتو نمی نویسم...

آنچه بین من و تو جدایی افکنده است ̜ راه دور و درازی نیست که بینمان است. من برای رسیدن به تو راه نمی پیمایم ̜ بال نمی گشایم ̜ پرواز نمی کنم ̜ در کرانه های دور تو را جست و جو نمی کنم ̜ تو را فریاد نمی کنم!

من به خود می اندیشم ̜ به تاول های ذهنم می اندیشم و راهی می یابم برای تسکین آنچه که در خیالم ̜ پاهای برهنه ام را پر سوز و ملتهب ساخته است. راهی می یابم تا تو را بشنوم اما دوست ندارم پندارم هر آنچه به گوش می رسد ̜ از سوی توست! نمی خواهم باور کنم تنها چیزی که با من است ̜ یک خیال پوچ است! خیالی از پرواز ̜ از رفتن ̜ از رسیدن...

آنچه با من است ̜ فراتر از آرزوی راه است.آنچه می کنم ̜ فراتر از پرواز خواهد بود!

اگر سیاهی شب نبود شاید هرگز باور نمی کردم غم تو در دلم رخنه کرده باشد! حتی ذره ای! اما گویی شب تنها از این رو وامدارم بوده است که تو را در من زنده کند.آری. و اکنون ستاره ها در من ̜ به یکباره فرومی ریزند و جای خود را به ردپای گذشتن تو می دهند! بر من می گذری و فاصله هایمان بی معنا می شوند.بی معنا می شوند به اندازه ی واﮋه های تلمبار شده بر گفتار ناشکیب  مردمان!

در پی گذشتن تو پای بست خیالت می شوم. در خود می میرم تا مگر استشمام تازه ای از ادراک تو ̜ زندگی دوباره ام را سرشار از بودنت کند!

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت توسط عزت رجائی| |

1)

آخه دختر اين چه راهي است كه پيش گرفتي؟! خداوند در وجود تو هنر را به وديعه گذاشته است ،هنر يعني خداوند و تو قسمتي از خداوند هستي ، وارد سياست شدن يعني چي؟! سياست كه همه اش دروغ است و بدترين چيز هم دروغ . چگونه كسي وارد سياست شود و دروغ نگويد؟! كدام يك از اين سياستمداران روغ نمي گويند؟! يكي از كارهايت را براي نمايشگاهمان در علويجه بياور، من مي خواهم تو را به اينجا بكشانم، به هنر و چيزي كه خداوند در تو قرار داده است.

كجا؟ علويجه؟! نكند همان حسين آبادي كه ما را (بچه هاي ستاد تبليغاتي مهندس را) همراه با آقاي مهندس طاهري نزديك بود كتك بزنند وبا كلي استقبال ... بيرونمان كردند؟! يعني هنر مي تواند با مردمان بي منطق سخن بگويد؟! مردماني كه بي شباهت به كوفيان خفته و خاموش نيستند ! كوفه در تب علي(ع) و كوفيان در تاب نان و آب . زبان بر اسلام خويش راندن و چشم در هوس زن و زر داشتن،گوش هايي ناشنوا بر سخن امامشان و دل در گروي تعصبات نابخردانه ي اسلام نامي و اسلام پوششي  داشتن ، همه ي دارايي اين مردمان از ميراث آن بزرگ مرد هفت آسمان است.

اما گمان نمي رود هنر بتواند آن بيداري كند كه ...مگر مساجد ما(مساجد سالهاي پس از انقلاب نه! مساجد تاريخي مان) هنر نداشته اند كه هنوز مردم اسلام نمي دانند؟! آن هنر و عظمتش ، آن اسلام و عزتش ، اينچنين در تعصبات كور مردم محصور و تاريك اند.پس چگونه سخن از زبان رنگي رانده شود كه در مخيله ي روزگار بگنجد؟! اما نه ! باورم نيست اين از ضعف هنر باشد ، مشكل جاي ديگري است...

2)

درسته اين خاصيت آدم هاست كه گناه مي كنند و باز مي گردند، دوباره گناه مي كنند و دوباره باز مي گردند و دوباره گناه و ... همه ي ما گناه مي كنيم و همه ي ما مي گوييم:  اياك نستعين !

آري من گناه كردم و من بيشتر از ديگري! بيشتر از تو گناه كردم، به همين خاطر است كه نمي توانم آرام بگيرم! حتي اكنون كه تو نيستي و نبودنم را مي خواهي! خوب مي داني كه از چه مي گويم، من هم مي دانم. من از نامرد هاي آخرش بودم، قول دادم و شكستم، قول دادي و شكستي. از قول دادن و شگستنت ناراحت نيستم ،از هيچ چيز ناراخت نيستم ،حتي از اين هم ناراحت نيستم كه هيچ يك از دوستانم حتي نزديكترينشان هرگز متوجه نشد كه من نيستم ،غايبم و بيمارم يا احساس بيماري مي كنم! اصلا چرا گفتم نزديكترينشان؟! اگر نزديك بود كه مي دانست!

3)

با هم بوديم اما تو روان بودي و من سنگ .هنوزم به اندازه ي قطره اي در من شكاف نيست،بي جهت نيست كه مداوم از خدايم مي خواهم هيچ كداممان نباشيم و بودنمان براي غير همديگر باشد و بودن من كه چقدر غرور آفرين خواهد بود اگر كه براي خدايم باشد.

اگر من با او سخن نگفتم، اما او هرگز مرا فراموش نكرده است، مطمئن هستم و مطمئن تر مي شوم وقتي كه سيل كلمات در من جاري مي شود و لب مي دوزم و واژه ها را بر در و ديوار اتاقم جاري مي كنم، وقتي از رنگ ها پر مي شوم و دوباره خالي مي شوم ،وقتي تو مرا از انديشه ات  حذف مي كني، وقتي مي شنوم مرگ ترسناك است و مي دانم ترسناك تر از آن تنهايي است، پس من هميشه در ترس بوده  و هستم ! گاهي به رنگ سياه و گاهي پر از رنگ و شور ساز.

دلم نمي خواهد كه بميرم، اما به سراغ مرگ مي روم وقتي كه غم و رنج تو را بخاطر مي آورم، وقتي خودم را مي بينم كه غرق شدم تا تو را نبينم ،وقتي به دريا فكر مي كنم اما كوه را مي بينم، وقتي ديگر نمي توانم جاري شوم و همنفس دريا باشم.

پس از تنهايي، خيال ديگر نرفتن و ساري نشدن ترسناك ترين است ! سبز نشدن و ماندن در حسرت بي مهابا بوم را به رنگ آغشتن ، مي سوزاندم.

خاطر تو نيست كه مي نويسم خاطر درد نيز نيست، بخاطر همه ي واحد هاي درسي پاس نكرده ام و ترم نيمه كاره ام هم نيست كه مي نويسم ! بخاطر همه ي دوستان دور و نزديكم هم نيست كه مي نويسم ! بخاطر همه ي جنجالي كه با آوردن نام تو در خانمان برپا مي شود نيز نمي نويسم! مي نويسم چونكه هستم! اگرچه بودنم سخت و بي رحمانه باشد اما آزاد است حتي براي زمزمه و پر گشودن و چون خداوند، تا ابد يگانه است.

4)

استاد مي شود كه از كسي كلامي و اثري زيبا  و عاشقانه و حتي عارفانه  برخيزد كه تنها ساخته ي ذهن او باشد و از درونش شاهدي نباشد؟! دروني به همان زيبايي قلمش،كلامش،انديشه اش،حتي براي لحظاتي؟!

آري مي شود و بسيار هم مي شود!

اما من باور ندارم كه زيبايي در كلام باشد و در درون نباشد! من باور دارم خدايم كه خالق هر زيبايي است بي شك زيباست، او كه حتي براي كلامش ،حرمت شكوه و عزت قائل است و از نفسي پاك، جسمي و رواني پاك و به شكوه محمود(ص) ، آواز سر مي دهد، چگونه جمال را در هر بي راهه اي جاري گرداند؟!

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت توسط عزت رجائی| |
چرا بايد رأي دهم؟! رأي دهم كه تريبون هاي آزاد انديشه و انتقاد را در پنجه هاي قدرتشان خفه و خاموش كنند؟! اگر قرار است با رأي خود دست يازيدن همه ي همرنگان را بر فدرت سبب شوم و هر دست تازه اي مؤيد بر پيشين باشد رأي دادن براي چه؟! رأي دهم كه كشور به نام اسلام بماند اما درياي پيشرفت سي ساله اش به عمق يك سال هم نرسد؟! رأي دهم كه هنرم را در خدمت قدرت خويش گيرند و هيچ زماني در هيچ گوشه اي از سيطره شان قدرت به داد هنر نرسد؟! يا بايد به ستاره دار شدن خويش رأي دهم؟! به عزل و نسب وابسته به سليقه ي قدرت حاكم رأي دهم؟! به فقر و اختلاف طبقاتي رأي دهم ؟! رأي به ثروتمند شدن ديگري و ركود خويش دهم؟! رأي به تاراج فكر و فرهنگ و اقتدار و اقتصاد كشورم دهم؟! رأي دهم كه با همه ي همنسلانم هميشه در ميدان با سختي هاي اقتصادي و فرهنگي و بي حرمتي هاي هويت انسانيتمان دست و پنجه نرم كنيم و از آن سو حكومت و قدرتشان را در پوشش شعار اسلام علي(ع) و عدالت به امنيت حفظ كنيم؟! رأي به عقب ماندگي و بدبختي خويش دهم؟! اگر قرار است قدرت به همراهي عمل و سخن خويش عين قانون قلمداد شود كه حصار هاي محكم اسلام سپري هميشه كارگر در دستشان بماند رأي دادن براي چه؟! رأي به استضعافي كه قدرتمداران از پاس داشتن قانوني اسلامي بر من و كرامت انساني ام نتيجه مي كنند؟! استضعاف در سخنم؟ استضعاف در انديشه و آزادي ام ؟ در نان و آب و امنيتم؟ در استقلال و عقيده ام؟! هيچ رنگيشان را بر نمي گزينم كه همه يك رنگ اند.من رنگ بي رنگي را خواهم.من خويش رنگي و طرحي نو دراندازم.
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت توسط عزت رجائی| |
در شلوغی پوچ زندگی.

حتی ثانیه ها هم.

مجال تنفس ندارند!

اما در مرگ.

ثانیه ها. غرق نفس هایی اند.

بی مجال. برای سکون یافتن!

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت توسط عزت رجائی| |
گذر گاه چشمم.

بر راه بی بازگشت مردمان

و بر خاشاک سرد و نم گرفته ی دلهایی فسرده از مردمان.

فروغ نگاهی .ندارد!

گویی راهشان.

 بن بست و صدای دلهاشان خفته و خاموش است!

در سرهاشان.

یادهایی محو و نابود از تکرار نافرجام زندگی است!

در دست هاشان فقر بی نیازی از معبودی کریم است!

این مردمان.

دست هاشان خالی.

سر هاشان خالی.

دلهاشان خالی.

و راهشان بی پایان است!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت توسط عزت رجائی| |

ای عشق من ،

 دفنت می کنم ،

 چرا كه دوستت دارم.

اگر که بر گورستان گذر نمی کردم ، باورم می شد که عشق، سوای ادراک تمام دوست داشتن های من است؟!

چگونه تورا به خاک سپردم؟؟! و چگونه است هر روز به این دیار و هر دیار، مردمان آنچه را روزی عشق خود می نامیدند ،به خاک می سپارند و گذرگاهشان تمام چند لحظه های اکنون است؟؟!!  اکنونی و زمانی بی معشوق.یا همان که معشوق نام نهاده اند.

آری دوستت دارم ، اما ،عشق؟ نه! چگونه عشق باشد و من روزی بر مزار بی کلام تو بنشینم؟ چگونه زمانی که حتی هوای سنگین سکوت بین من و تو نیست ، فراموشی ات را بر هستی ام چیره نکنم؟! چگونه زندگی ام را تداوم بخشم؟! آیا این حق من نیست که پس از مرگت زندگی کنم؟! من که تنها دوستت داشتم و هر گز نمی توانستم فراتر از آن ... آیا این حق تمام آنان که ادعای عشق می کردند نیست که زندگی را بی محبوبشان...؟!!!

آری.آنچه معشوق را به خاک می سپارد ، عشق نیست ، آن همان دوست داشتن به وسعت ادراک هر انسانی است ، حتی ادراکی به وسعت تمام زمان و مکان.

ای زمان، ای مکان و ای تمام بودنهای پر نقش و رنگ ، چگونه شما را در خور عشق خویش بدانم؟! چگونه از خویش در گذرم ، برای داشتنتان و برای بیشتر داشتنتان؟! چگونه باور کنم آنچه به گورستان تمام چند لحظه های ابدیت وگورستان تمام مکان ها ، می سپاریم ، عشق ما بوده است؟!!!

انگار این واژه با تمام ملموسی اش ، غریب است!غریب تمام آدم ها و دوست داشتن هایشان.انگار چیزی اشتباه است ! انگار می بایست ، عشق را از دوست داشتن هایم چدا کنم ، آنکه و آنچه را معشوق می دانم و شایسته ی چیزی فراتر از دوست داشتن،  دیگری بدانم، معشوقی شایسته بر حرمت حقیقت ع ش ق .آنکه من در او فنا می شوم ، نه آنچه برای خویش می خواهمش، آنکه که هرگز نمی توانم به خاک بسپارمش، اما می توانم بخاطر او، از هرچه بگذرم و از خود.

عشقی به سربلندی سخنش بر سر دار می بایست تا به دستان آدمی پر هوس و پر اشتباه ، دفن نشود. آری ، اگر دفنت می کنم از آن روست که دوستت دارم و هر گز چیزی بنام عشق وجود ندارد... اما...من را در تو فنا مي كنم ، چرا كه عاشقت هستم.

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت توسط عزت رجائی| |
جانم از آتشفشانها گذر می کند

با خویشتن در جنگم

از خود عبور می کنم

تو آن سوی من ایستاده ای

و لبخند می زنی...

و لبخند تو آنقدر بها دارد

که بخاطرش از آتش بگذرم

من طلا خواهم شد

می دانم...

                  جبران خلیل جبران

تقدیم به:  نرگسم

به زمستان و بهارم

به...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت توسط عزت رجائی| |
خسته ام ...

از خواستن و نخواستنم!

از بودن و نبودنم!

از خواستن و نخواستنت!

از بودن و نبودنت!

از آمدن و نیامدنت!

از سفر خویش و بدرقه ات!

از سفر تو و بدرقه ام!

از آرزوی مرگ و از امید فردایم!

از سکوت و از سخنم!

از عاشق بودنم و از عاشق بودنت!

از واژه های سنگین و سبکی که

ذهنم را تا ابد پرتب و تاب نگاه داشته اند!

خسته ام...

بگذار بیاسایم.

بگذار تا ابد دوستت داشته باشم اما...

اما منتظرت نباشم...

منتظر کلامی از تو

یا چشم به راه آمدنت نباشم.

دوستت دارم.

با گونه ای غرق بوسه و دامانی پر ز گل نرگس...

و زمزمه ی در گوشی

دوستت دارم.

 

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت توسط عزت رجائی| |
وقتی هیچ کس پرواز نمی کند...

رهایی معنایی ندارد!

وقتی آزادی نباشد...

پرواز معنایی ندارد!

و وقتی من نباشم...

آزادی معنایی ندارد!

 

نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت توسط عزت رجائی| |
امروز راه قربانگاهم در پیش است و...

من با سر و سودایی

ره به سوی قربانگاه دارم...

آنجا که سر بسپارم

عیدم به سرخی خون...

بی سر

بی کفن

.

.

.

حتی این سرزمین هم نمی تواند

پایم را از رفتن باز دارد...

مرا بال پرواز است

برای قربانی شدن.

آنجا که تیغ چون من

عاشق است...

و آسمان می سوزد.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت توسط عزت رجائی| |
امروز بر کشتزار انبوهی از کلاغ های سیاه دیدم.

با خود می گویم آیا این نشان از نحس بودن است؟!

اما چه چیز این کشتزار می تواند آنرا نحس کند؟!

شاید...

شاید قلب عاشقی در آن دفن شده است!

.

.

آآآخ. سینه ام از درد تیر می کشد.

.

.

چشمانم به پرواز دسته جمعی کلاغ ها دوخته شده است.

و این...

تکرار هر روزه ی کشتزار و من است!

شاید وام دار آن قلب مدفون شده ام....!

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت توسط عزت رجائی| |
امروز

قاصدکی مهمان بر دلم بود و من

دلتنگ سکوت بودم.

بر دست آنرا نوازشی کردم.

چیزی به گوشم زمزمه کرد .

ندانستم از که خبر دارد!

خدا را سوال کردم...

با قاصدک راز کردم و

دست بر آسمان گشودم.

قاصدک عزم سفر داشت.

بدرود نگفته قول سلامی به من داد.

شاید او را سودای سفر بود...

سفر به...

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت توسط عزت رجائی| |
خداوندا!

در بهاران اندیشه ام یک رنگی زمستان است.

و در زمستان

اندیشه ام تنها

تو هستی!

وقتی که قلبم را به سردی فسرده می کنی

تا جز ردپایت گامی بر آن برداشته نشود.

نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت توسط عزت رجائی| |
بر من ببار ای منتهای خوبی...

بر این هیاهوی بی تو بودن  سکوتی برای با تو بودن...

دلتنگ توام ای تمام من...

دلتنگم...

 

 

 

نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت توسط عزت رجائی| |
در گوشش به فریاد زمزمه کردم...

دستم گیر و بیا تا تک ستاره ی شمال رهسپار شویم.

او قلبم را فشرد.

من به گریه افتادم.

بال پروازم داد...و مرا به کهکشان پر ستاره اش رهنمون شد.

دلگیر شدم و با او گفتم:

من فقط یک ستاره می خواستم.آن هم نه از جنسی که به دست

از آسمان به زمین آرند.

ستاره ای می خواهم که از اعماق قلبم

اوج گرفته باشد و تا بی کران سخاوت تو پر کشیده باشد.

و زآن پس در شب و سکوت بین من و تو خانه گزیده باشد.

آرام بر من هاله ای از نور کشید.شاید دست او بود که

 گرمی و سردی اش را بارها بر قلبم تجربه کرده بودم...اما نه بر همه ی هستی ام.

چشمانم.دستانم.قلبم.کلماتم.حرکت و سکونم را به یکباره از من گرفت و

جان سپردم.

این بار صدای آرام و متین زمزمه ی او در کویر وجودم طنین انداز شد.

همچون صدای طبلی که خواب را بر چشمانم حرام می کرد.

پلکانم سبک اند...

پس آنها را بگشای.

بگشای و به جنوب باز گرد.

هبوط کن.

و آنچه خواهی در درون خویش بجوی...

اگر دیگر بار نیافتی

درگاهم به رویت

تا ابد گشوده است.

به آغوشم باز گرد...

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت توسط عزت رجائی| |